تبليغاتX
کوچه باغ و مهتاب
کوچه باغ و مهتاب
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  مولود جاودان!     پنجشنبه هفدهم مرداد 1387-11:39-Vahid  
می دانم می آید روزی که سر بیرون خواهم آورد از رحم مادرم، دنیا!

"متن کامل رو در ادامه مطلب بخونید"


ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  جاده در دست احداثه     سه شنبه پانزدهم مرداد 1387-0:45-Vahid  
نمی دونم این جاده در دست تعمیر کی درست میشه؟

هر چقدرم که بهش اعتبار می دم تا بلکه دیگه این بار تکمیل بشه ولی باز وسط راه کم میاره.

باید فکر دیگه ای براش بکنم. شاید این بار دیگه پیمانکارشو عوض کنم!

آخه چند سال پیش از اینا قرار بود این جاده افتتاح بشه، یادش بخیر اون موقع با چه شرور و حرارت

خاصی شروع به ساختنش کردم!

همه چیزم واسه ساختنش مهیا بود، پیشرفت قابل ملاحظه ای هم داشت ولی بعد یه مدت کار خوابید

بعد از اونم دیگه چندان پیشرفتی نداشت.

هر چند گزارشاتی هم که از روند کار می رسید حاکی از اون بود که پیمانکار باید عوض بشه ولی سهل

انگاری خودم بود که تا امروز این کارو نکردم. دیگه تصمیم گرفتم عوضش کنم، خوب دست من نیست که،

هر کی توانایی و لیاقتشو داره باید بیاد و کار کنه این یه جاده معمولی نیست خوب پیمانکارشم نباید یه

آدم معمولی باشه!!

"جاده عشق به زودی به بهره برداری خواهد رســــید"


لینک به نوشته  |   
 
  ای کاش     دوشنبه چهاردهم مرداد 1387-21:30-Vahid  
ای کاش مرا عطش جان به لبی بود

ای کاش مرا شوق رسیدن به کسی بود

ای کاش هوس می شد و در سر هوسی بود

ای کاش که این بار مرا یار،  کسی بود

 


لینک به نوشته  |   
 
  غربت واژه ها     پنجشنبه سوم مرداد 1387-16:15-Vahid  
اولین قطره های اشکم در برابر تو چه زمان روی گونه هایم خواهد لغزید؟

اولین لبیکت را کی خواهم شـــنید؟

ای شنونده ناگفته های دلم!

بشنو کلماتی را که سالها در پستوی دلم محکوم به حبس بوده اند

جملاتی که جنسشان از پاک ترین و زلال ترین واژه هاست. واژه هایی که فرشتگان درگاهت سالهاست که غبطه اش را میخورند!
واژه هایی از جنس بلور، به رنگ آبی دریا.

واژه هایی از ژرفای دریای بندگی.

واژه هایی که تــنـها با تــو معنـا می شوند...

 


لینک به نوشته  |   
 
   اشکهایم     دوشنبه سی و یکم تیر 1387-0:43-Vahid  
ای چشمهای من!

ببارید و ببارید و ببارید...

گویی تنها اشکهایم قادر به سخن گفتن می باشند، زبانم حقیر است در برابر چشـــمهایم

ببارید ای چشمهای من،  ببارید تا برویند درختان سبز ایمان در باغ بندگی.

ای تنها بازماندگان من ببارید.

این بار زبانم باشید در برابر او...


لینک به نوشته  |   
 
  بسوی همیشگی      دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387-20:11-Vahid  
و بالهایی خواهم داشت...

که پر خواهم کشـــید از مرزهایی که حکم به ایستادن میدهند، به ماندن. پر خواهم کشید بر بالای دیوارهایی که محبوسشان بودم.

پـــرواز!، حس زیبای رهـایی از مـــرزهایی کـه در آن انسانـم!

پرواز از مــرزهای انسانیت به سوی انسانیت!

پرواز برای همـــیشه ...

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  قطارهای زندگی     پنجشنبه ششم تیر 1387-9:16-Vahid  

قطارها روی ریلهای زندگی حرکت می کنند، خیلی وقته که حرکتشونو شروع کردن، درست از لحظه ای که اولین مسافرای اون یعنی آدم وحوا وارد این دنیا شدن، قطار زندگی هم آماده حرکت شد. آره یه قطار واسه دو نفر!

بعد به مرور مسافرا زیاد شدن و قطار ها هم شلوغ تر شد و البته قطار به قطارها تبدیل شد.

ولی ریلها همون ریلها بودن، مسیرها بودن که با اضافه شدن مسافرا بوجود می اومدن.گاهی هم بین این مسافرا ، آدمایی بودن که نمی دونستن کجا میرن، فقط محض این که حركتي كرده  باشن و از قطار زندگیشون جا نمونده باشن سوار یکی از این قطارها می شدن!

چه مسیرهای پر پیچ و خمی ! بعضی مسیرها سرسبز و دلنشین بود، اما این فقط  طول مسیر بود، مهم مقصد بود. ولی خیلی ها اینو نمی دونستن، اونا مقصدشونو فقط به خاطر زیبایی مسیر انتخاب کرده بودن، مقصد براشون اهمیتی نداشت. ولی ای کاش یه خورده هم به مقصد فکر میکردند و فریب زیبایی مسیر رو نمی خوردن...

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387-21:25-Vahid  

    

                           سودای ترا بهانه ای بس باشد      

                            مدهوش ترا بهانه ای بس باشد

 

                          در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا          

                          مار را سر تازیانه ای  بس باشد

                                                        

                                                   *******

 

            تا با غم عشق تو مرا کار افتاد     

       بیچاره دلم در غم بسیار افتاد 

 

                                         بسیار فتاده بود هم درغم عشق      

                                         اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

                                 

                                                                                                             مولانا


لینک به نوشته  |   
 
  افتخارم اینه که مایه افتخارتم!     سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387-21:14-Vahid  

همیشه فکر میکنم چرا وقتی خلقم کردی به خودت افتخار کردی؟ چرا همه فرشتها که بهترینات بودند در مقابلم سجده کردن؟ کاری که من باید برای تو بکنم!

 برترم  از ماهت از خورشید با شکوهت، از ستاره های زیبا ، از زمین و آسمونا ، از کهکشونای بی پایان و پرستاره و خلاصه از همه اون چیزایی که آفریدی، از همشون بهترم، برترم.

یه شب که به ماه زیبا خیره شده بودم وداشتم  تو اون لحظه به عظمت و بزرگی ماه که با نور ملایمش همه جا رو مهتابی کرده بود،فكر ميكردم، تازه داشت جلال و عظمتت تو نظرم جلوه میکرد. فکر میکردم به اینکه خالق این همه زیبایی تویی،

وحالا از این که اجازه دادی  منم یه انسان باشم، به خودم می بالم و افتخار میکنم که مایه افتخارتم.

 

خـــــــــدای مــــــــــــــــــــن ازاینکه بعضی لحـظه ها رو بـدون تو میگذرونم مـــــنــو ببــخــش.

 


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387-21:12-Vahid  

وقتی کارت تموم شد، وقتی به کالبد خاکیم از نور وجودت دمیدی ، اونوقت با غرور به فرشته هات گفتی : این بهترین مخلوق منه، احسن الخالقین! بعد بهشون امر کردی که درمقابلم سجده کنن، وای مگه من کی بودم؟

که جبرییل ، اسرافیل و مکاییل و همه اون فرشته ها در مقابلم سجده کردن.

بعد چند وقت منو راهی یه دنیای جدید کردی، یادمه وقتی داشتی راهیم می کردی ازم یه قولی گرفتی، که همیشه به یادت باشم، عاشفت بمونم، منم با تمام وجود قبول کردم وبه عشق این که یه روزی دوباره بر میگردم پیشت راهی این کره خاکی شدم...

گذشت...

اون روزا فقط تو توی دلم بودی فقط عشق تو  توی دلم بود، ولی رفته رفته دور و برم شلوغ شد ، و هر روز از تو دور تر می شدم، داشت یادم می رفت که عاشق بودم، عشق یکی تو دلم بود، ولی کاش به همین جا ختم می شد! اینقدر اطرافمو چیزای به ظاهر قشنگ گرفتن که دیگه فراموشت کردم، انگار اصلا تویی وجود نداشتی!

آره ، دیگه از قلب عاشق خبری نیست، دیگه عاشق نیستم، چـــــرا؟؟؟


لینک به نوشته  |